سخنرانی آقای بهمن اميرحسينی در مراسم بزرگداشت انقلاب مشروطیت و یادواره پادشاهان پهلوی

  • پرینت
.



بودا می‌گوید سه چیز پنهان کردنی نیست: خورشید، ماه و حقیقت.
در سی‌وهفت سالی که از انقلاب و حکومت اسلامی می‌گذرد کمتر روزی بوده که دوران پهلوی مورد تخطئه ملایان قرار نگیرد. بااین‌همه کارنامه خدمات پادشاهان پهلوی در نوسازی و پیشبرد جامعه ایران آن‌چنان درخشان بوده است که حتی در جمهوری اسلامی نیز به‌کرات و به‌وضوح درباره آن صحبت شده است و اگر اندک آزادی در ایران برقرار گردد خواهیم دید که این صداها به فریادها و شعارها و تحسین‌ها تبدیل خواهد شد.

اجازه بدهید من سه نقل‌قول بسیار کوتاه از یک استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران که بی‌تردید بانام او آشنا هستید بیاورم.

صادق زیباکلام در سه مناظره مختلف رادیوتلویزیونی و مصاحبه مطبوعاتی گفته است:

1 - «رضاخان سردار سپه ناجی ایران شد»
2 - «رضاشاه خدمات زيادي به ايران كرد؛ من معتقدم كه ايران مديون دو نفر است؛ يكي شمشير آغامحمدخان و ديگري چكمه رضاخان.»
3 - «به دفاع از رضاشاه افتخار می‌کنم.»

زیباکلام البته بارها وارد جزییات کارنامه خدمات رضاشاه هم شده و به‌تفصیل درباره به قدرت رسیدن رضاشاه و خدمات ایشان ازجمله ساخت راه‌آهن سراسری و کشف حجاب و تأسیس دانشگاه و... سخن گفته است که نقل و حتی اشاره به آن‌ها در حوصله این گفتار کوتاه و وقت محدود نیست.

من به‌راحتی می‌توانستم نظرات نویسندگان و محققین دیگری ازجمله سیروس غنی، گوئل کهن، ماشاءالله آجودانی و یا داریوش همایون و انبوه کسان دیگری که مقالات مستند و جامعی درباره رضاشاه و دوران او نوشته‌اند را در اینجا نقل کنم ولی آنچه به آن اشاره کردم تنها برای نشان دادن این نکته است که حقیقت اهمیت خدمات رضاشاه به قول بودا همانند خورشید و ماه پنهان کردنی نیست و به حدی روشن و غیرقابل‌مجادله است که حتی در جمهوری اسلامی نیز هنگامی‌که یک استاد محقق در رسانه‌های همگانی و دولتی جمهوری اسلامی از رضاشاه به‌عنوان «ناجی ایران» و کسی که ایران به چکمه‌های او «مدیون» است، نام می‌برد و یاد می‌کند، سخنی در نفی آن از هیچ مقام دانشگاهی و مسئول آگاه و تاریخدان شنیده نمی‌شود.

ناجی ایران یعنی نجات‌دهنده ایران از مرگ و نابودی و چندپاره شدن.

و مدیون چکمه‌های رضاشاه بودن یعنی درواقع ستایش مدیریت و قدرت او و روش‌ها و راهی که رضاشاه برای سرافرازی و پیشرفت ایران در دوران کوتاه 16 ساله پادشاهی خود پیمود.
اما مگر رضاشاه برای ایران چه کرد که حتی از رسانه‌های تبلیغاتی ولایت‌فقیه، به دفاع از او افتخار می‌شود و این‌گونه سخنان به گوش می‌رسد؟
اهمیت بزرگ رضاشاه و میراث وی آن است که برای آینده ایران یک واحد یکپارچه سیاسی به مفهوم کشور و یک واحد اجتماعی به مفهوم ملت و هردو در شکل نوین و متداول در جهان امروز برجای گذاشت.
اهمیت دیگر رضاشاه این است که اعمال و برنامه‌های وی برای سازندگی و تجدد و برابری با خواست‌ها و آرزوهای زمانه و جهان امروز ما منطبق و هماهنگ است درحالی‌که مقاصد آشکار و پنهان مخالفان وی چه در دوران خود رضاشاه و چه امروز عملی و منطق نیستند.
مخالفان عمده برنامه‌های سازنده رضاشاه بخشی کمونیست‌های موردحمایت استالین بودند که بازماندگان آن‌ها در مقطع انقلاب اسلامی با حمایت از ملایان بار دیگر میزان توانایی و درک سیاسی و وفاداری خود نسبت به منافع ملی ایران را نشان دادند و بخشی بازماندگان طیف فکری شیخ فضل‌الله بوده و هستند که کارنامه اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آن‌ها از زمان به قدرت رسیدن در سال 57 تاکنون آن‌چنان سیاه است که جز مصیبت «نصیبی» برای ملت نداشته و حرفی بر آن نمی‌توان افزود.

امری ناممکن است که بخواهیم شرایط اقتصادی و اجتماعی، سیاسی ایران در دوره جمهوری اسلامی را که جز غارت و سرکوب و تحمیق و فساد نامی ندارد با دوران پیشرفت، آگاهی و افتخار دوران رضاشاه و محمدرضا شاه مقایسه کنیم. همان‌گونه که در کهکشان خورشیدهایی که نور و انرژی می‌دهند با حفره‌های سیاه که همه‌چیز، حتی نور را می‌بلعند قابل قیاس نیستند و نکته مشترکشان تنها واقع‌شدن در یک کهکشان است.

عقاید و برنامه‌های هر دو گروه مارکسیست‌ها و بنیادگرایان اسلامی در دنیای امروز خریدار و خواهانی ندارد و تنها در کره شمالی، ونزوئلا، کوبا و البته جمهوری اسلامی با سرکوب توده‌های مردم پیاده می‌شود درحالی‌که برنامه‌های توسعه و پیشرفت که در سرلوحه اقدامات دولت‌های ایران در دوران پهلوی قرار داشته همچنان راه نجات ایران از عقب‌ماندگی و فقر و دستیابی به رفاه و سربلندی ملی تلقی می‌شود.

در آینده‌نگری رضاشاه همین بس که آنچه در 90 تا 70 سال پیش انجام دادخواست‌های امروز طبقه تحصیل‌کرده ایران هم هست درحالی‌که در زمان خود رضاشاه به علت عقب‌ماندگی کلی جامعه ایران که هنوز به‌شدت ناآگاه و غرق در خرافات مذهبی بود، به‌علاوه رشد ناکافی طبقه متوسط هشیار و تعداد اندک باسوادان و تحصیل‌کرده‌ها، ارزش اقدامات وی موردتوجه کامل قرار نگرفت.
امنیت اجتماعی، آرامش، آزادی کسب‌وکار، جدایی حکومت از دین، حقوق برابر بین زنان و مردان، برابری حقوقی و رفع تبعیض از ایرانیان پیروان ادیان و اعتقادات مذهبی مختلف، بخشی دیگر از کارنامه مثبت و پرافتخار دوران پادشاهی پهلوی است، کارنامه‌ای که جامعه و تاریخ ایران نه در دوران پیش از پهلوی و نه تا امروز شاهد آن نبوده است.

از شهریور 20 و با اشغال ایران و رشد حزب توده در سایه ارتش سرخ و سپس گستردگی و تسلط حدود چهار دهه افکار سوسیالیستی بر بخش بزرگ جامعه به‌اصطلاح روشنفکری ایران و سپس در پی انقلاب اسلامی و حضور دشمنان ناسیونالیسم ایرانی بر اریکه قدرت، از سوی مخالفان رضاشاه به‌عمد بر خدمات و کارنامه درخشان وی غبار فراموشی و نفی پاشیده شده تا کمتر کسی به ژرفنای آن نگاهی بیفکند.
درواقع مبارزه سیاسی و تبلیغاتی که در دوره رضاشاه و پس از سقوط وی از سوی مخالفان ملت ایران برای حذف نام و خدمات وی درگرفت گواه دیگری بر اهمیت خدمات ناجی ایران است.
با این هدف و در این راستا، آغاز زمامداری رضاشاه به‌عنوان قطع کننده دوره مشروطه و اقدامات رضاشاه به‌عنوان سرکوب اهداف مشروطه نمایانده شد، غافل از این‌که رضاشاه فرآورد مشروطه و اجراکننده خواست‌های روشنفکران و متجددین و مشروطه خواهان آن زمان بود.

‌انقلاب مشروطیت‌ و پیش‌زمینه‌های وقوع آن دوره‌ پراهمیتی‌ در تحول‌ تاریخی‌ سیاسی ایران اواخر سده نوزده و اوایل سده بیستم است که هرچند جنبه‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ داشته‌، امّا درعین‌حال‌ مطالبات‌ معین‌ مادی‌ را هم‌ مطرح‌ می‌کرده‌ و‌ جنبه‌های‌ اقتصادی‌ ازجمله توسعه‌‌ و رفاه را نیز‌ در برداشته است؛ خواست‌هایی‌ مانند برابری‌، برخورداری‌ از مواهب‌ زندگی‌ و دستیابی به حداقل‌ها و نیازهای‌ زندگی‌ انسانی‌!
بنابراین مفهوم‌ مطالبات ‌در انقلاب مشروطه‌ و در ادبیات مشروطه و آنچه بعد از صدور فرمان برقراری مشروطیت مطرح گردید، تنها در بُعد سیاسی‌ ازجمله‌ آزادی‌ بیان‌، قلم‌، تحزب‌، پارلمانتاریسم‌ و شعارهای‌ صرفاً فرهنگی‌ ـ سیاسی‌ خلاصه‌ نمی‌شود بلکه‌ دستاورد پیشرفته‌تر آن‌ موضوع تولید و توسعه‌ همه‌جانبه‌ کشور است‌، زیرا هر کشوری‌ یا هر ملتی ‌برای‌ دستیابی‌ به‌ مواهب‌ سیاسی‌ ـ اقتصادی‌ و اجتماعی‌ طبعاً به‌ حداقل زمینه‌ای‌ از توسعه‌ ملی ‌نیازمند است‌.
یکی‌ از اساسی‌ترین‌ پرسش‌ها برای درک درست تاریخ سده بیستم ایران این‌ است‌ که‌ اساساً ملت ایران یا درواقع روشنفکران آن زمانه (در جامعه‌ای با دستکم 95 درصد بی‌سوادی خواست‌های عامه مشخص است که در چه سطحی قرار دارد) در نهضت‌ مشروطه‌ چه‌ می‌خواست‌ و مطالبات‌ چه‌ بود؛ و برای‌ رسیدن به این مطالبات‌ چه‌ امکانات‌ مادی‌ و انسانی‌ در اختیار داشت؟ و به‌ چه‌ شرایط‌ یا عوامل‌ دیگر نیاز داشت‌، آیا دارای‌ همه‌ آن‌ها بود‌ یا نه‌ و اگر همه امکانات لازم را نداشت چگونه‌ آن‌ها را فراهم‌ آورد‌؟
اما خواست‌های دوره مشروطه خود ریشه در دهه‌های قبل داشت که به دوره عباس میرزا برمی‌گردد؛ که یکی‌ از نخستین کسانی‌ بود که‌ به‌ تفاوت‌ فاحشی‌ که‌ میان‌ موقعیت‌ اجتماعی‌ – اقتصادی‌ و سیاسی‌ ایران‌ و کشورهای‌ پیشرفته‌ وجود داشت پی‌ برد.‌
عباس میرزا و قایم مقام فراهانی پس از شکست برابر روسیه و بعداز آن‌ها امیرکبیر با مقایسه‌ای‌ که‌ میان ‌ایران‌ و کشورهای اروپایی انجام‌ می‌دادند هرچه بیشتر متوجه‌ عقب‌ماندگی‌ ایران‌ می‌شدند؛ و در پاسخ‌ به‌ این‌ عقب‌افتادگی ‌هم‌ مسئله‌ تجدد و لزوم رشد و توسعه‌ و پیشرفت‌ را مطرح‌ کردند. بر همین پایه است که نخستین اعزام دولتی دانشجو به خارج توسط عباس میرزا صورت می‌گیرد.

بنابراین‌ نخستین‌ پرسشی‌ که‌ هر بار طرح‌ می‌شد (و حتی امروز) این‌ بود و این است که‌ چرا عقب‌افتاده‌ایم!

مسئله‌ای‌ که ‌برای‌ نخبگان‌ ما مطرح‌ بود، این‌ بود که‌ برای جبران‌ این‌ عقب‌ماندگی‌ و رسیدن به‌ شرایط‌ نوین‌ باید از دایره بسته‌ فساد و عقب‌ماندگی به‌نظام تجددخواهی و آگاهی عمومی عبور کرد تا بتوان‌ جامعه‌ را به‌طرف‌ مساوات‌، آزادی‌ و پیشرفت‌ سوق‌ داد. روشن است که مقصود از مساوات مفهوم گسترده آن در پهنه عدالت اجتماعی و امکان برخورداری آحاد ملت از امکانات موجود و مواهب طبیعی می‌بود که سبب می‌شد از حداقل رفاه برخوردار شوند.
برای نمونه، همین‌که فراموش‌خانه از سوی میرزا ملکم خان مطرح‌ شد، بسیاری‌ از باسوادان و اهل فکر آن زمان به‌ آن‌ جلب‌ ‌شدند زیرا شعار «برابری، آدمیت و تجدد» را طرح‌ می‌کند. همچنین مسئله‌ زنان‌ در آن‌ دوره‌ بسیار مطرح ‌بود. روشنفکران‌ وقت می‌دیدند که‌ نیمی‌ از افراد جامعه‌ محکوم‌به‌ جدا بودن‌ از متن‌ اصلی‌ جامعه‌اند‌ که‌ این‌ امر اهمیت‌ مسئله‌ مساوات‌ میان‌ افراد را مطرح‌ می‌سازد. بعد به‌تدریج‌ شعارهای ‌عدالت‌خواهی‌ و ظلم‌ و ستم‌ فئودالیسم‌ ریشه‌دار مطرح‌ ‌شد؛ و به‌تبع‌ آن‌ دو نوع‌ استبدادی‌ که ‌در آن‌ زمان‌ وجود داشت‌. یکی‌ استبداد دربار قاجار‌ و دیگری‌ استبداد مذهبی‌ که‌ باهم‌ و در کنار هم‌ حرکت‌ می‌کردند و منافع‌ همدیگر را هم‌ موردحمایت‌ قرار می‌دادند.

خواست‌ استقلال‌ یکی‌ از خواسته‌های‌ نخستین‌ جنبش‌ مشروطه بود به‌طوری‌که بعد از صدور فرمان مشروطه، مجلس‌ دوره اول تلاش‌ ‌کرد در همان‌ گام‌ نخست‌ در جهت‌ دستیابی‌ به‌ استقلال‌ اقداماتی‌ انجام دهد و به‌عنوان‌مثال موضوع استقراض‌ خارجی‌ را که‌ یکی‌ از عوامل‌ مهم‌ وابستگی‌ سیاسی‌ و اقتصادی‌ کشور به‌ بیگانگان‌ بود، به‌صورت‌ منع‌ قانونی‌ تصویب‌ نمود.
مجلس‌های‌ دوره‌های‌ بعد هم طرح‌ها و برنامه‌هایی‌ ازجمله لزوم‌ اصلاحاتی‌ در سیستم‌ مالیه‌، ضرورت‌ ایجاد نظم‌ در جمع‌آوری‌ مالیات‌، تعیین‌ مخارج‌ دولت‌، دربار و تعیین‌ بودجه‌، نیاز به ‌ایجاد بانک‌ ملی‌ و… را در نظر گرفتند که می‌باید‌ بنیه‌ مالی‌ دولت‌ را افزایش‌ می‌داد‌ و خزانه‌ را پُر می‌کرد، امّا این‌ طرح‌ها هیچ‌یک‌ به دست‌ آن‌ مجلس‌ها و کابینه‌های دوره پانزده‌ساله بین صدور فرمان مشروطه در 1906 تا نخست‌وزیری سردار سپه در 1921 اجرا نشد.
عوامل‌ گوناگونی ازجمله استبداد صغیر، به توپ بستن مجلس، آغاز جنگ جهانی اول و اشغال ایران توسط ارتش‌های روس و انگلیس و هرج‌ومرج در جامعه، چند پارچگی ایران و تشکیل حکومت‌های جدایی‌خواه در آذربایجان، کردستان، خوزستان و خراسان مانع‌ از آن‌ ‌شدند که‌ در جهت ‌مطالبات‌ مشروطه‌ گام‌ مؤثری برداشته شود.

‌زمانی که‌ سردار سپه به قدرت رسید هیچ‌ نقطه‌ای‌ از ایران‌ آرام‌ نبود‌؛ بختیاری‌ها در اصفهان‌، قشقایی‌ها در فارس‌، میرزا کوچک‌ خان‌ در گیلان‌ و مازندران‌، شیخ‌السلطنه‌ در ماکو، اسماعیل‌ سمیتقو در کردستان‌ و آذربایجان‌، ایلات‌ در لرستان‌ مشکلاتی ایجاد کرده‌ بودند. ترکمن‌ها در گرگان، ایلات‌ هزاره‌ و عضدانلو در نوار مرکزی‌ و شمال‌ خراسان‌ تا سیستان‌، ‌پلیس جنوب‌ منطق فارس‌ و بلوچستان‌ و حتی‌ تا نواحی کرمان‌ را در اختیار داشت‌ و ارتشی‌ برای‌ خود تشکیل‌ داده‌ بود که‌ تحت‌ اختیار انگلیس بود. از سمت‌ دیگر دوست‌ محمدخان‌ در بلوچستان ادعاهایی داشت و خزعل‌ هم در خوزستان حکومتی‌ تشکیل‌ داده‌ و... در سایه‌ حمایت دولت‌ انگلیس‌ داعیه استقلال داشت. حتی در لارستان در جنوب استان فارس شیخ عبدالحسین‌ لاری‌ یک حکومت‌ اسلامی ‌واپس‌گرا تشکیل‌ داده‌ و همانند خیابان در تبریز، به نام‌ خودش‌ تمبر هم‌ منتشر کرده بود.

ایران در سال 1399 با این شرایط دست‌به‌گریبان بود.

در آن‌ دوره شرایطی‌ پدید آمده بود که‌ به هر صورت‌ ایران یا باید ازهم‌پاشیده‌ می‌شد و به‌ شکل‌ جمهوری‌های‌ گوناگون‌ درمی‌آمد و یا آن‌که دوباره‌ زیر اداره و حکم حکومت مرکزی قوی که دارای امکانات و توانایی بود قرار می‌گرفت.
در این شرایط رضاخان میرپنج حکومت را به دست می‌گیرد. بامطالعه ‌مذاکرات‌ محرمانه‌ رضاخان‌ با کحال‌زاده‌ منشی‌ سفارت‌ آلمان‌ روشن می‌شود که‌ وی چگونه در شطرنج سیاست مهره‌های خود را بامهارت به حرکت درمی‌آورد.
متن‌ این‌ مذاکرات‌ نشان می‌دهد که شرایط و روند کار این‌گونه نبوده که این سرباز ایرانی فی‌البداهه‌ و بدون‌ هیچ‌ زمینه‌ قبلی‌ و به دستور دولت فخیمه انگلیس در کودتای‌ ۱۲۹۹ شرکت‌ نماید. بر مبنای‌ مذاکرات رضاخان با کحال زاده که سال‌ها پیش از کودتای سوم اسفند 1299 صورت گرفته و در خاطرات کحال زاده منتشرشده است رضاخان تقریباً از ۸ سال‌ پیش‌ از آن‌ چنین‌ فکری‌ را در سر می‌پرورانده‌، ازجمله این‌که‌ به منشی سفارت آلمان گفته است ما تاکی‌ باید در خدمت‌ یا در چهارچوب‌ هدایت‌های‌ خارجیان‌ باشیم‌، هیچ‌کس‌ مسئولیتی در قبال اوضاع نابسامان‌ نداشته‌، عمر دولت‌ها یکی‌دوماهه‌ باشد، منافع‌ شخصی‌ ارجح‌ بر منافع‌ مملکت‌ باشد…
رضاخان توسط کحال زاده به‌ مقامات‌ آلمانی‌ پیام‌ می‌فرستد که‌‌ روس‌ و انگلیس کشور ما را گرفته‌اند و متأسفانه‌ رجالی‌ هم‌ که‌ ما داریم‌ بی‌لیاقت‌اند، همه‌چیز ما تنها در جهت منافع‌ خارجیان‌ حرکت‌ می‌کند، امنیت و ثبات‌ وجود ندارد و کشور در حال‌ اضمحلال‌ است‌ و اگر من‌ با گروهی‌ از همفکران‌ خود بتوانم‌ از طریق‌ کودتایی‌ حکومت‌ را از دست‌ این‌ رجال‌ بی‌کفایت‌ خارج‌ کنم‌، آیا دولت‌ امپراتوری‌ آلمان‌ از من‌ حمایت‌ خواهد کرد یا خیر؟

با شروع جنگ جهانی اول مسئله کمک دولت امپراتوری آلمان از هردو طرف منتفی شد.

به‌هرحال سردار سپه با به دست گرفتن قدرت در سال 1300 و با همه‌ محدودیت‌هایی‌ که‌ در جامعه‌ از طرف سنت‌گرایان‌ و مذهبیون‌ و حتی روشنفکران‌ روبه‌رو بود کوشید تا حکومت را از مذهب ‌جدا کند و حرکتی‌ منطقی‌ در جهت‌ توسعه‌ و تجدد را آغاز کرد؛ که همه از آن آگاهیم و نیازی به تکرار آن نیست.
اقداماتی‌ که‌ در زمان‌ رضاشاه‌ یعنی‌ در فاصله‌ ۱۳۰۰ تا 1320 صورت‌ گرفت‌ ازنظر ابعاد تأثیر مثبت اجتماعی ـ فرهنگی‌ آن شاید با هیچ‌ دوره‌ای‌ قابل‌مقایسه‌ با آن‌ نباشد، اقداماتی‌ که‌ همگی در جهت‌ امر توسعه‌ همه‌جانبه‌ ملی‌ بود.
رضاشاه ایران ازدست‌رفته را به ملت ایران بازآورد و جنبش مشروطه را در آرمان‌های ترقی‌خواهانه‌اش تحقق بخشید.
مخالفان مارکسیست و مذهبی رضاشاه که به او به خاطر بی‌توجهی به انتخابات آزاد با کینه می نگریستند، خود هرگز به انتخابات آزاد معتقد نبوده و نیستند. عملکرد هر دو گروه از وقوع انقلاب به بعد بهترین گواه این حقیقت است.
رضاشاه خود تصمیم می‌گرفت و اهل مشاوره نبود ولی تصمیمی نگرفت که به زیان ملت ایران باشد و علیرغم آن‌که در ایران روزگار وی احزاب گوناگون سیاسی اجازه فعالیت نداشتند ولی هرگز مجلس را تعطیل نکرد و برنامه‌های اصلاحی و سازندگی ایران را از طریق قوانین مصوب نهاد پارلمان جلو برد.
درختی که رضاشاه در 16 سال پادشاهی خود کاشت نه‌تنها در برابر سیل ویران کن و توفان 37 ساله جمهوری اسلامی پایداری کرده بلکه بیش از تصور همگان در ذهن مردمان امروز ایران ریشه دوانده است. مبارزه پایدار زنان برای رفع حجاب و کوشش جوانان برای تحصیل بیشتر و خواست طبقه تحصیل‌کرده و روشنفکر ایران برای دستیابی به سکولاریسم و جدایی دین از حکومت بهترین نمونه آن است.
دستاوردها و برنامه‌های پیشرفت و نو سازندگی رضاشاه 70 سال پس از مرگ وی همچنان نقشه راه جامعه ایرانی است تا ملت ایران بتواند خود را به‌پای جامعه اروپا که آرزوی او و روشنفکران دوره مشروطه ازجمله ملکم خان و حسن تقی زاده بود برساند.
اجازه بدهید این گفتار را همانند آغاز آن با نقل‌قولی از گوئل کهن نویسنده و تاریخ‌نویس سرشناس ایرانی که از دانش و تحقیقات وی بهره بسیار بوده‌ام، به پایان‌برم.

گوئل کهن می‌گوید: چنانچه صداقت‌ و امانت‌ را در تحلیل‌ تاریخی‌ در برخورد تاریخی‌ مراعات‌ کنیم‌، در مورد رضاشاه‌ و حکومت‌ وی‌ جز این نمی‌توان گفت که ‌رضاشاه‌ محصول‌ انقلاب‌ مشروطه‌ بوده‌ است‌.